♦پرسش از دانایان و ادب و تواضع دربرابرآنان
بهترین، مطمئن ترین و عمومیترین
راه برای کسب
شناخت این است که از اهل معرفت پرسیده شود؛ زیرا قاعدۀ عقلی این است که در هر فن و رشتهای باید به متخصصها و دانایان آن فن رجوع شود.
قرآن نیز به این حقیقت کلی و عقلی اشاره فرموده است: «فَاسَئلُواْ أَهْلَ الذِّكْرِ إِن كُنتُمْ لَاتَعْلَمُونَ» (نحل: 43). در روایتی امام صادق (ع) اهل ذکر را چنین معرفی کرده است: «الذكر القرآن و آل الرسول صلى الله عليه و آله أهل الذكر و هم المسئولون» (عروسی حویزی، 1415: 3/55).
منظور از ذکر قرآن است و منظور از اهل الذکر ، اهل بیت علیهم السلام هستند که به سرچشمۀ کتاب مکنون الهی متصلند و خداوند آنها را مسئول و پاسخگوی همۀ نادانستهها معرفی کرده است که در هر زمان برای همگان راهنما و راهگشا باشند و هیچگاه بشر در هیچ موضوع معرفتی بنبستی را احساس نکند. این دانایان در هر زمان شاگردانی دارند که مردم از راه ارتباط با آنها میتوانند بهراحتی مشکلات معرفتی خود را برطرف کنند.در زمان ما باید به روایات معتبر معصومان و همچنین به نایبان عام امام زمان علیه السلام که براساس روایات فق
های جامع الشرایط به ویژه ولی فقیه در هر زمان، هستند مراجعه کرد.
یافتن الگو و راهنمای ربانی و تواضع و فروتنی دربرابر او و در خدمت او قرارگرفتن یکی از راه های کسب شناخت و شهود عرفانی است. انسان در طول مسیر بهطور پیوسته به یاری و هدایت راهنما نیازمند است. یافتن استاد برای پیمودن راه و فروتنی دربرابر او یکی از راههایی است که حضرت موسی (ع) از آن بهره جست.
علامه طباطبایی در المیزان از تواضع و فروتنی حضرت موسی (ع) دربرابر حضرت خضر به عنوان یک مطلب عجيب یاد کرده است که از همان آغاز برنامه تا آخر سخن او سرشار از ادب و تواضع بوده است. ایشان این تواضع و ادب فوقالعاده را در ده نکته از آیه استخراج کرده است (طباطبایی، 1417: 13/ 342) که ذکر آن موجب طولانیشدن بحث خواهد شد.
عارفان معتقدند سالك از مرشدي واصل و بينا به حقيقتها، ناگزير است؛ چون كمترين زيان سلوك بدون استاد، گرفتارشدن به عُجب و تكبر است. آنها توصیه میکنند اگر جويندۀ حقیقت به مرشد صاحب بصيرت كه از كيميا و سيمرغ کمیابتر است دست يابد، بر او لازم است كه دست از دامنش برندارد و خود را بهكلى به وى بسپارد و تا استاد به صاحبدلى او گواهى ندهد، از او جدا نشود، هرچند در خود آثار رشد و نشانههاي پيروزي مشاهده كند (فرغانی، 1379: 180).
♦کمال انقطاع
در مناجات شعبانیه می خوانیم: «خدایا! کمال جدایى از مخلوقات را، براى رسیدن کامل به خودت به من ارزانى کن، و دیدگان دل هایمان را به پرتو نگاه به سوى خویش روشن کن، تا دیدگان دل پرده هاى نور را دریده و به سرچشمه عظمت دست یابد، و جان هایمان آویخته به شکوه قُدست گردد».
مقصود در این قطعه از دعا، برخورداری از ادراک حقایق است که موجب می شود تا دیدگان قلوب روشن گردد. «کمال انقطاع» حالتی است » که در آن تمام موانع ظلمانى و نورانى کنار زده شود، تا به مهمان سراى الهى که «معدن عظمت» است بتوان وارد گردید. لذا در این مناجات از خداوند متعال، بینایى و نورانیّت قلبى طلب مى کنند، تا بتوانند موا نع نورانى( مانند علوم ظاهری) را کنار زده، به معدن عظمت و حقیقت برسند.
برای رسیدن به شناخت جامع باید از دلبستگیها و وابستگیها دست شست؛ زیرا وارستگی با وابستگی جمع نمیشود و وابستگی به لذتهای مادی با کسب شهود عرفانی منافات دارد. تعلّق معمولاً مانع تعقّل و هواهای نفسانی مانع اندیشههای رحمانی میشود؛ همان طور که در بحث آفتهای شناخت به آن اشاره شد.
♦در پیشگاه معصوم
هجرت به مراکزی که عالمان برجسته و وارستگان اهل دل حضور دارند، یا به تعبیر دیگر،حضور پای درس معصوم یا شاگرد معصوم یکی از راههای عقلانی کسب معرفت به شمار میآید.
قرآن با خطابی تشویقآمیز میفرماید: «فَلَوْ لَا نَفَرَ مِن کُلِّ فِرْقَةٍ مِّنهُمْ طَائفةٌ لِّيَتَفَقَّهُواْ فىِ الدِّين» (توبه: 122).
در این آیه کوچکردن گروهی از هر قوم برای فهم آموزه های دینی و هشداردادن و بیدارکردن جامعه بهعنوان تکلیف مشخص شده است. « مقصود از تفقّه در دين فهميدن همۀ معرفتهای دينى از اصول و فروع آن است؛ بهخصوص احكام عملى كه در اصطلاح دانشمندان دين كلمۀ فقه بر آن اطلاق میشود؛ به دليل اينكه مى فرمايد: «وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ» و معلوم است كه انذار با بيان فقه اصطلاحى يعنى با گفتن مسائل عملى صورت نمى گيرد بلكه احتياج به بيان اصول عقايد دارد» (طباطبایی، 1417: 9/404).
در روایات منظور از مفهوم «نفر»، کوچکردن بهسوی رسول الله (صلی الله علیه و اله) یا امام معصوم (علیه السلام) (عروسی حویزی، 1415: 2/283) تعبیر شده است اما کوچ و مراجعه به مرکزهای علمی و مراجعه به دانشمندان این مکتب که ناشران علوم اهل بیت (علیهم السلام) هستند، نیز با آيه هماهنگی دارد.
در این راستا سفر برای دیدار برادران دینی در افزایش شهود عرفانی و زندهکردن دل برای فهم معرفتها نیز مؤثر است. امام صادق (ع) به این حقیقت اشاره فرموده است: «تزاوروا، فإنّ في زيارتكم إحياء لقلوبكم » (عاملی، 1409: 16/347): از يكديگر ديدار كنيد كه در اين ديدار دلهاى شما زنده مى شود.شهود و انواع آن
شهود از ریشۀ شهد به معنای عسل در موم (فیومی، بیتا: 325) شهود از این نظر که شخص عالِم با نفس حقیقت، عجین و یکی شده و به معنای علم همراه با حضور عالم نزد معلوم است؛شهود گفته می شود. به عبارتی دیگر، شهود به معنای حضور (نه فقط دانستن)، همراه با مشاهده چه با چشم سر چه با چشم دل است. «الشُّهُودُ و الشَّهَادةُ: الحضور مع المشاهدة إمّا بالبصر أو بالبصيرة» (راغب اصفهانی، 1412: 1/ 465).
شهود انواع مختلفی دارد:
1-در امور محسوس بهوسیلۀ حسهای پنجگانه و ابزار های حسی مانند تلسکوپ و میکروسکوپ شروع می شود و از طریق توجه به شهود فطری ادامه می یابد و از طریق ایمان به غیب به شهود حق منتهی می شود.
2- در امور معقول و کلی توسط نفس صورت میگیرد؛ در این حالت نفس هم شاهد است و هم مشهود (یعنی هم بیننده و هم دیدهشده است). این حضور قویتر از حضور تصوّر امور محسوس در نفس است.
در این شهود و مشاهده، استدلال و تحقیق، فهم، قیاس و استقراء ، فرمول های عقلی و منطقی کاربرد دارد.
3-در امور قلبی و عرفانی به صورت علم حضوری و بی واسطه صورت می پذیرد که در
فصل سوم بیشتر توضیح خواهیم داد.
نکات زیر در باره شهودقلبی گفته شده است:
1- ادراک قلبی نسبت به حقیقتهای ماورایی و رؤيت حق بهوسيلۀ حق که با چشم قلب صورت میگیرد (القاشانی، 1370: 153).
2-نیل به شهود حقیقی و اطمینانبخش ، پس از خودسازی و طی یک فرایند سیروسلوک طولانی برای
اولیای الهی .
3-نوع دیگر شهود، شهود نفس نسبت به خداوند و صفتهای ذاتی او به گونۀ فانیشدن در او و محو آثار وجودی او شدن است؛ به گونهای که نفس جز گسترۀ نور او را ندیده، جز تجلّی او را مشاهده نکند. در این مرحله شهود تام و حضور کامل صورت ميگيرد.
4- «شهود يعني اينكه انسان بهرهها و لذتهای نفس خود را در کسب معرفت (بیواسطه) ببيند؛ به اين معنا كه (لذتهای معنوی) و آنچه را در حال عبودیت و خضوع بشري ميچشد (با قلب خود) دريافت کند. تا زمانی که انسان در حال مراقبه و یاد خداست، درواقع در حالت شهود به سر میبرد» (انورفؤاد، 1993: 105).
5- شهود به معنای دیدن و حضور است نه فقط به معنای دانستن. تکرار جملۀ «اَشهَدُ» توسط نمازگزار در اذان، اقامه و تشهد نوعی شهود و حضور و ادای شهادت را نشان میدهد، نه فقط دانستن و تحمل شهادت.
6- به معنای ادراک تجلیات عرفانی: امام خميني (ره) تجليهایی را كه با شهود عرفاني درک میشود، چنين توصيف كردهاند:
«وجود حق، نور، صوَر اسماي الهی و ظهور حق است که درحقیقت، همان نفَس رحمان بوده، همهچیز با آن وجود یافته و در عوالم هستی تجلی پیدا کرده است. همۀ این حقیقتها با شهود عرفانی قابلادراک است» (خمینی، 1372: 65).
مراتب شهود در انسانهای معمولی و عارفان، از اسلامآوردن یعنی ایمان- که امری قلبی است- شروع ميشود و به عینالیقین خاتمه مییابد.
لازم است متذکر شویم ، شهود انبیا و اولیای خاص الهی از جهات بسیاری با شهود عرفانی متفاوت است؛ بهویژه اینکه وحی و نبوت که ارتباط خاص انبیای برگزیدۀ الهی با خداست، بهطور کامل از شهود عرفانی افراد عادی متمایز است.
تعبیراتی مانند جام جم، پیاله، آتش جاویدان، سروش عالم غیب، چشم دل، بصیرت و غیره در متون عرفانی و دینی ما به نوعی به شهود عرفانی اشاره دارد. حافظ چنین می سراید:
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده عالم دوام ما
(حافظ، بی تا ص 11)
در جای دیگر آورده است:
سرم خوش است و به بانگ بلند می گویم که من نسیم حیات از پیاله می جویم
(حافظ، بی تا ص 379)
در جای دیگر آورده است:
سالها دل طلب جام جم از ما مي كرد
آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مي كرد
اهمیت شهود عرفانی در زندگی فردی و اجتماعی
جهان هستی و موجودات، اعم از محسوس و غیر محسوس بسیار وسیع تر و متنوع تر از آن است که با حواس محدود و ناتوان پنج گانه انسان ادراک شود. بدون استمداد از عقل و ادراکات قلبی و شهود عرفانی هرگز نمی توان به مبدأ آفرينش هستی و آفرینش انسان پي برد و به مقصد و آیندۀ جهان هستی و پیشگوییهای وحیانی درجهت تکامل زندگی فردی و اجتماعی راهیافت.
زندگي بدون شهود عرفاني و ارتباط با ماوراء ،در حقیقت معیشت ضنک[1]( زندگی در تنگنا)، در تاريكي و در حبس خود زيستن و در حماقت و جهالت بسر بردن است؛ چیزی که امروزه بسیاری از مراکز علمی جهان به آن مبتلا هستند.
بر همین اساس فرستادگان خدا ازطریق وحی که برترین نوع شناخت به شمار میآید، مأمور شدهاند تا انسان را از توجه به جهان پست مادی منصرف و به جهان ماورا و روزی های آسمانی متوجه کنند. قرآن به این حقیقت اشاره کرده، میفرماید: «وَ فىِ السَّمَاءِ رِزْقُكمُ وَ مَا تُوعَدُونَ» (ذاریات: 22): و روزى شما و آنچه وعده داده شده ايد، در آسمان است. این رزق مربوط به بعد ملکوتی و روحانی انسان و از سنخ معنا و حقیقت است که با حواس پنجگانه به تنهایی دریافت نمیشود بلکه با شهود عرفانی است که میتوان از رزق بیانتهای عالم ملکوت بهرهمند شد.
بزرگترين رزق معنوی و شهود عرفانی، قرآن است که بهمنزلۀ سفرۀ الهی (مأدَبةُ الله) ازسوی حق برای رساندن انسان به حقالیقین که همان مقام شهود است، نازل شده است. به اعتقاد برخی عارفان حقاليقين همان رسیدن به مرتبهای از شناخت است که به آن شهود گفته میشود (جرجانی، 1370: 117).
حکمت اشراق مهمترین مکتبی است که برای شناخت بهویژه شناخت اسرار ماورای طبیعت و حقیقتهای فوق محسوس، راه شهود و اشراق را پیشنهاد میکند. ظهور این مکتب مربوط به دورۀ پیش از ارسطوست؛ زمانی که فلسفه هنوز جنبۀ صرفاً استدلالی پیـدا نکرده بود و کـشف و شهـود، عـالیترین راه شناخت بود (زمانی، 1389: 26).
سهروردی، بنیانگذار مکتب اشراق در ایران، معتقد است حکمت اشراق روش خاصی دارد که منحصر به اندیشه و استدلال نیست بلکه کشف و شهود معنوی و اعمال زاهدانه در پیدایش آن سهم دارند (زمانی، 1389: 26). او شناخت شهودی را با شناخت استدلالی مقایسه ميکند و معتقد است راه شهود، ذوق یا كشف و مشاهدة انوار نزدیکتر، منظمتر، دقیقتر و راحتتر از راه استدلال است. او در مقدمۀ حکمةالاشراق بیان میکند که مطالب خود را نه از راه تفکر بلکه از راه شهود به دست آورده است و به همین دلیل از شک و تردید در امان است (الشهرزوری، 1372: 20).
سرانجام اهمیت شهود قلبی و عرفانی در رسیدن به مقصد نهایی و برتری آنها بر شهود حسی، از کلام نورانی امام جواد علیه السلام برداشت میشود که فرمودند: «الْقَصْدُ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى بِالْقُلُوبِ أَبْلَغُ مِنْ إِتْعَابِ الْجَوَارِحِ بِالْأَعْمَال » (مجلسی، 1404: 75/ 358): رهسپردن بهسوی خدای متعال با دل، رسانندهتر است از بهرنجافکندن اعضای بدن با عمل.
بنابراین نتایج شهود عرفانی را می توان در نکات زیر خلاصه نمود:
1-گسترش قلمرو نگرش و جهان بینی انسان
2-رهایی از تاریکی و ظلمات مادیگری
3-بهره مندی از رزق آسمانی و لذت های معنوی
4-درک مفاهیم عمیق قرآنی به عنوان بزرگ ترین رزق معنوی
5-بهره مندی از اشراقات و الهامات الهی
6-سرعت در سیر و سلوک الی الله گوش، چشم و دل برای شهود
برای نیل به شهود به همه ابزارهای شناخت نیازمندیم در این میان حواس ظاهری به ویژه گوش و چشم هم در کنار دل نقش ایفا می کنند. در این قسمت به انواع ابزار و چگونگی کارآمدی آنها در زمینۀ شهود عرفانی اشاره می کنیم.الف: گوش و چشم
بدون شنيدن سخنان حكيمانه، بهويژه قرآن و بدون مطالعه و ديدن نشانههای الهي، ورود به قلمرو شهود عرفاني مشكل مینماید. حواس پنجگانه و سلامت مزاج به كمك نیروی تعقل، امکان شهود عرفانی را فراهم میکنند؛ به عبارتی زماني حواس پنجگانه بهعنوان ابزار شهود عرفاني به كار ميآيند كه با تفكر و نیروی تعقل به كار گرفته شوند. اين حقيقت در اين آيۀ شريفه بيان شده است: «جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ» (نحل: 78)[2]. خداوند انسان را به ابزار شناخت حسي مانند گوش و چشم مجهز فرمود و همچنين ابزار شناخت عقلي را مانند عقل و فطرت به او عطا کرد و از آن به افئدة تعبير کرد. این ابزار را در او به امانت نهاد تا به مقام شکر برسد. در اصطلاح قرآن گاهي به اين قوه، فؤاد، افئدة و «لبّ» و به صاحبان آن «اوليالالباب» (آل عمران: 190) و يا «حِجر» و به صاحبان آن «ذي حِجر» (فجر: 5) گفته شده است (مغنیه، 1424: 4/536).
قرآن كساني را كه از اين ابزار استفاده نميكنند سرزنش فرموده است و با تعبير شگفتانگيز «بدترين جنبندگان» (انفال: 22) از آنها یاد کرده است يا فرموده است: «و يجعل الرجس علي الذين لايعقلون» (يونس: 100)[3]. انحراف و اشتباه در بهكارگرفتن حواس ظاهري يا استفادهنکردن از آنها و همچنين بهكارنگرفتن قدرت تفكر، مانع بزرگي براي شهود عرفاني قلمداد میشود. قرآن كريم در اين باره ميفرمايد: «كلاَ بَلْ رَانَ عَلىَ قُلُوبهِم مَّا كاَنُواْ يَكْسِبُونَ كلاَ إِنهُّمْ عَن ربّهمْ يَوْمَئذٍ لمحْجُوبُونَ»[4] (مطففين: 15-14).ب: فؤاد، قلب ، صدر و لُبّ
قرآن كريم افزون بر گوش و چشم از فؤاد، قلب، صدر و لُبّ بهعنوان امکانات شناخت نام ميبرد
-فؤاد : «ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى » قلب پيامبر آنچه كه (در معراج)ديده بود صادق بود.
برای مفهوم فؤاد معانی مختلفی ذکر شده است ازجمله:به معناي قلب و جمع آن افئدة است. ولیکن «زماني كه صفت تأثیرپذیری به آن داده شود، به آن فؤاد گفته میشود مانند: احساس قلبی مادر نسبت به فرزند و زماني كه صفت نرمش به آن داده شود، قلب گفته ميشود.مانند حالت ترحم نسبت به دیگران. فؤاد پوستۀ قلب است؛ اگر رقيق شد سخن (حق) در آن نفوذ ميكند و آمادۀ پذيرايي بقيۀ آن ميشود اما اگر غليظ شد سخن در آن وارد نميشود. اگر قلب با چيز ملايم و مهربانانهاي مواجه شود، به آن علاقه پيدا ميكند. لطيفتر و حساستر از فؤاد در بدن انسان وجود ندارد» (طریحی، 1375: 3/ 118).
راغب نیز فؤاد را همان قلب دانسته است که اگر معنی برافروختگی بدهد، به آن فؤاد گفته میشود[5] (راغب اصفهانی، 1412: 646).
3- فؤاد برای اثرپذیری از پدیدههای بیرونی است و یکی از ابزارهای قلب به شمار میآید؛ ولی قلب به معنای حقیقتي است كه برای همۀ دریافتهای باطنی و بیرونی به کار میرود. این مطلب را شاید بتوان از این آیه- که هر دو واژه با هم در آن به کار رفته است- برداشت کرد: «وَ أَصْبَحَ فُؤادُ أُمِّ مُوسى فارِغاً إِنْ كادَتْ لَتُبْدي بِهِ لَوْ لا أَنْ رَبَطْنا عَلى قَلْبِها لِتَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنينَ» (قصص: 10). در این آیه فؤاد برای بیان عاطفههای مادرانه و انفعالات مادر موسی درقبال حادثهای به کار رفته است که در بیرون برای فرزندش پیش آمده است و قلب برای کسب آرامش و دریافت فیض الهی مطرح شده است. میفرماید: «اگر دل (قلب) او را (بهوسيلۀ ايمان و اميد) محكم نكرده بوديم، نزديك بود مطلب را افشا كند»!. فارغ به معنای آرام هم آمده است. قلبی که به خاطر ایمان به خدا فارغ از اندوه فرزند شده و آرام گرفته است.
4-«فؤاد جلوي قلب است و گسترۀ محدودي دارد اما قلب اصل آن و گستردهتر است. براي قلب دو فضا در نظر ميگيرند: فضاي ظاهر و فضاي باطن. فضاي نخست محل عقل و فضاي دوم محل سمع و بصر و منشأ فهم و مشاهده و جايگاه ايمان است» (مكي، 1417: 2/85).
5-سيد حيدر آملي معتقد است قلب دو جهت دارد:
الف- فؤاد: که سمت قلب بهسوي روح و محل «شهود» است.
ب-صدر: که سمت قلب بهسوي نفس و محل «صورتهاي علوم» است (آملي، 1367: 179).
6- فؤاد به معنای كانون قلب و لُبّ آن است. بر این اساس در ترجمۀ فؤاد گاه گفتهاند: «هستۀ مركزي دل» (بلاغي، 1386: 6/246)؛ یا «دلِ سوزان» (رضايي اصفهاني و همکاران، 1383: 1/526).
با توجه به تعریفهای فوق و کاربرد دو کلمۀ فؤاد و قلب در قرآن، می توان گفت فؤاد گرچه جزئی از قلب است، با آن متفاوت است. فؤاد وسیلۀ اثرپذیری از پدیدههای بیرونی و یکی از ابزارهای قلب به شمار میآید. هنگامی که یک مطلب عمق مییابد و کاملاً درونی میشود و به تعبیری به جان آدمی مینشیند و براساس معنای لغوی، پخته شده، افروختگی و درخشندگی مییابد و به معرفت دائمی تبدیل میشود، در فؤاد جای میگیرد اما قلب به معنای حقیقت انسان و بهصورت عام برای همۀ دریافتهای باطنی و بیرونی به کار میرود.2-قلب
لغتشناسان دربارۀ قلب گفتهاند: «قلبِ هر چیزی لبّ و خالص آن است» (ابناثیر، النهایة: 4/96).
بنابراین حقیقت انسان قلب اوست. قلب ظاهری و قلب باطنی او که همان روح مجرد اوست و هر دو با هم در ارتباط اند..
حرکت، پویایی، اقدام و زندگی، همه به وسیلۀ قلب باطنی و روح مجرد آدمی در جریان است که به تنهایی حاکم مطلق در وجود او به شمار میآید. قلب به اعتبار تحولها و دگرگونیهایی که در آن پدید میآید، صفات گوناگونی را به خود می گیرد (مصطفوی، 1385: 9/ 303).
قلب مرکز دریافت هدایت های الهی است. «وَ مَنْ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ يَهْدِ قَلْبَه » (تغابن :11) و اگر كسی ایمان راستین به خدا پیدا کند خداوند قلبش را راهنمایی مى كند .(تا حقابق را خوب درک کند).
قلب منبع شناخت است و جایگاهی بس بلند در وجود آدمی دارد. در روایات از آن به حرم الهی و عرش الرحمن تعبیر شده است که فقط با ریاضت و تقوا میتوان به آن آگاه شد.
قلب وسیله ادراک سخنان خداوند است و تنها به وسیله قلب و گوش شنواست که میتوان قرآن را یادآور شد و از آن پند گرفت. «إِنَّ فىِ ذَالِكَ لَذِكْرَى لِمَن كاَنَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِيدٌ »[6] (ق: 37). طبیعی است که همۀ افراد از این نوع قلب و گوش شنوا برخوردار نیستند؛ زیرا بسیاری بهسبب گناهان، گوش و چشم قلب خود را از دست دادهاند.
صفاتی که برای قلب بعضی از افراد در قرآن بیان شده عبارت است از:
«بِقَلْبٍ سَلِيمٍ» (شعرا: 89)،قلبی که از همه انحرافات و تعلقات مادی سالم مانده است « قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبَّارٍ» (غافر: 35)، قلب انسان متکبر و زورگو .
«قالُوا قُلُوبُنا غُلْفٌ بَلْ لَعَنَهُمُ اللَّهُ بِكُفْرِهِمْ » (بقره:88) گفتند: دلهاى ما در غلاف است .
«بِقَلْبٍ مُنِيبٍ» (ق: 33)، قلبی سرشار از توجه به خدا «آثِمٌ قَلْبُهُ» (بقره: 283)، قلب گناهکار «وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ» (نحل: 106)، قلب آرامش یافته به وسیله ایمان «يَزِيغُ قُلُوبُ فَرِيقٍ» قلب گمراه (توبه: 117)، «قَسَتْ قُلُوبُكُمْ» (بقره: 74) «قاسیة قلوبهم» (حج: 53)،قلب سخت و تأثیر ناپذیر «قلوبهم منکرة» (نحل: 22)، قلب منکر حق «قلوبٌ لایفقهون بها» (اعراف: 179) قلبی که نمی فهمد و «قلوبٌ یعقلون بها» (حج: 46) قلبی که دارای تعقل است، همه این صفات بیانگر عظمت این موهبت الهی در وجود انسان است.
نکتۀ مهم این است که در وجود هر فردی تنها یک قلب ازسوی خداوند قرار داده شده است. «ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ» (احزاب: 4) خداوند در درون هیچ کس دو قلب قرار نداده است و همین نکتۀ اساسی است که عارف و سالک در شهود عرفانی همواره باید به آن توجه کند و غفلت از آن مانع شهود عرفانی است.
همۀ موضوعهای معرفتی به نوعی با قلب مرتبط است. قلب مهمترین ابزار معرفت (شناخت شهودی) است. جرجانی قلب را لطیفهای ربانی دانسته است که به قلب صنوبری تعلق گرفته است که در طرف چپ سینه قرار دارد و آن لطیفه حقیقت انسان است (جرجانی، 1357: 156).
از میان معنیها و صفتهای مختلفی که برای قلب بیان شده است، بیشتر بر صفت تفقّه و ادراک قلب و ابزار شناخت بودن آن تأکید داریم.
جایگاه قلب و فؤاد
قلب و فؤاد از پيچيدهترين و عظيمترين دستگاههایی است که خداوند در باطن انسان قرار داده است. ناشناختهماندن انسان براي دانشمندان، بيشتر بهسبب همين موهبت استثنايي است كه در وجود او به امانت نهاده شده است.
قلب و فؤاد به دریایی عميق و ژرف تشبیه شده است كه هنوز هيچ بشر آگاهي، ادعا نكرده كه از اعماق اين دريا اطلاع پيدا كرده است. فیلسوفان و عارفان و روانشناسان هريك به سهم خود به غور در اين دريا پرداختهاند و هريك تا حدودي به كشف رازهاي آن موفق شدهاند اما شايد عارفان در اين زمينه موفقتر از ديگران بودهاند (مطهری، 1372: 60).
قرآن آنجا كه سخن از وحي است، هيچ سخني از عقل به ميان نميآورد بلكه تنها سروكارش با قلب پيامبر صلی الله علیه و آله است؛ به این معنا كه قرآن با نيروي عقل و استدلال عقلاني براي پيامبر (ص) حاصل نشده است بلكه با قلب پيغمبر صلی الله علیه و آله دریافت شده است؛ قلبی که كه به حالتي تصورنکردنی رسیده، استعداد درك و شهود آن حقيقتهای متعالي را پيدا كرده است؛ بنابراین بيان قرآن دربارۀ قلب و وحي فراتر از عقل است نه مخالف عقل و انديشه (مطهری، 1372: 61).
قرآن كريم در كنار سمع و بصر، گاه از فؤاد و گاه از قلب یاد کرده، واژه قلب 168بار و واژۀ فؤاد 16 بار به صورت مفرد و جمع آمده است.
3-صدر
چون رفیقی وسوسه بدخواه را کی بدانی ثَمّ وجه الله را
هر که را باشد ز سینه فتح باب بیند او بر چرخ دل صد آفتاب
(مولوی: دفتر اول ص 65)
الاهی سینهای ده آتش افروز در آن سینه دلی وان دل همه سوز
هر آن دل را که سوزی نیست، دل نیست دل افسرده غیر از آب و گل نیست
دلم پر شعله گردان، سینه پردود زبانم کن به گفتن آتش آلود. (وحشی بافقی)
«الصَّدْرُ: الجارحة» (راغب اصفهانی، 1412: 1/77). صدر یا سینه عضوي از اعضاي بدن آدمي و جمع آن صُدُور است؛ در باطن انسان نیز به جایگاهی که قلب معنوی در آن قرار گرفته سینه گفته می شود. در قرآن، سینه محل وسوسه شیاطین جنی و انسی شمرده شده است.چنانکه در آیۀ « الوسواسِ الذی یوسوس فِي صُّدُور الناسِ» (الناس:5) آمده است و براساس آیۀ شریف «رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي» (طه: 25)، محل توسعهپذیری و قدرت روحی و توانایی تحمل حقیقتها و مشکلهاست.
این عضو با دیگر اعضا و جوارح انسان متفاوت است؛ زیرا براساس آیۀ شریف «وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُور» (حج: 46)، قلب را که اساس روح و جان انسان است، در خود جای داده است.
جایگاه قلب در انسان، همچون جایگاه امام در عالم هستی و نسبتش به صدر، همچون نسبت کعبه به مسجدالحرام است.
در برخي متون عرفاني بر تفاوت واژههاي قلب، فؤاد، صدر و لُب تأكيد شده است؛ به عنوان مثال گفته اند:كه دل را چهار پرده است:
پردۀ اول: صدر= جايگاه اسلام: «افمن شرح الله صدره للاسلام» (زمر: 22).
پردۀ دوم: قلب= محل نور ايمان: «و اولئك كتب في قلوبهم الايمان» (مجادله: 22).
پردۀ سوم: فؤاد= سراپردۀ مشاهدۀ حق: «ما كذب الفؤاد ما رأي» (نجم: 11).
پردۀ چهارم: شغاف= محل رحل عشق (جایگاه عشق): «قد شغفها حبّاً» (يوسف: 30).
در برخي متون عرفاني، سطحها و لايههاي دل در هفت مرتبه محدود ميشوند و از آنها با اصطلاح «اطوار دل» ياد ميشود. اين سطحها از مرتبۀ بالا به پايين چنين نامگذاري ميشوند:
1ـ مُهجة القلب= ظهور نورهای تجلي و صفتهای الهي.
2ـ سُويدا[7]= محل مكاشفههای غيبي و علوم لدني.
3ـ حبة القلب= جايگاه محبت حضرت الهي.
4ـ فؤاد= معدن مشاهده و محل رؤيت.
5ـ شغاف= محل شفقت بر خلق.
6ـ قلب= موضع ايمان و محل نور عقل.
7ـ صدر= محل و جايگاه اسلام (سجادی، 1362: 1/234).
سيد حيدر آملي نيز ضمن تأكيد بر اينكه واژههاي فؤاد، قلب و صدر بر حقيقتي واحد يعني «انسان صغير»[8] دلالت ميكنند، به تفاوت ميان آنها اشاره ميكند:
1- لُبّ= موضع توحيد: «ان في ذلك لايات لاولي الالباب» (آلعمران: 187).
2ـ فؤاد= محل معرفت: «ما كذب الفؤاد ما رأي» (نجم: 11).
3ـ قلب= جايگاه ايمان: «ولكن الله حبب اليكم الايمان و زينه في قلوبكم» (حجرات: 7).
4ـ صدر= موضع اسلام: «افمن شرح الله صدره للاسلام» (زمر: 23). (آملي، 1368: 347)
همۀ این تعریفها که گاه با ذوق و سلیقۀ شخصی آمیخته، بدون استناد به منبع اصلی بیان شده و شکل معرفتهای صوفیانه به خود گرفته است، ریشه در کلام قطب عارفان، امام علی (ع)، دارد که آن حضرت با استفاده از آیههای قرآن، مقامهای قلب را چهار قسمت دانسته، تمایز میان قلب، صدر، فؤاد و لب را تبیین فرموده است: «القلوب أربعة: صدر و قلب و فؤاد و لُبّ؛ فالصدر موضع الإسلام. «أَفَمَنْ شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ» و القلب موضع الإيمان: «أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمانَ» و الفؤاد موضع المعرفة: «ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى» و اللبّ موضع الذّكر: «وَ لِيَذَّكَّرَ أُولُوا الْأَلْباب » (گیلانی، 1377: 6 و مشکینی، 1424: 342). این روایت در مصباحالشریعة نیز آمده و شارح آن ذیل روایت آورده است: خداوند محل علم را سينه (صدر) و محل يقين را قلب معين كرده است و محل معرفت را فؤاد كه باطن قلب است (گیلانی، 1377: 6 و مشکینی، 1424: 342). در این روایت «فؤاد» جایگاهی برای معرفت به شمار آمده است.
4-«لُبّ»
«يكى از معانى لبّ، مغز است مانند مغز بادام و گردو. در قرآن پيوسته جمع آمده و مقصود از آن عقل است که در انسان به منزله مغز است. جمع آن «الباب» بمعنى عقول است. لُب يعنى عقل خالص و نا آلوده ... به قولى آن عقل پاك شده است .هر لبّ عقل است ولى هر عقل لبّ نيست. پس مراد از اولى الالباب در قرآن صاحبان تفكر و انديشه و درك اند.الباب جمعا 16 بار در كلام اللّه بكار رفته از آنجمله خداوند چهار بار انسانهاى متفكّر را مورد خطاب قرارداده و «يا أُولِي الْأَلْبابِ » فرموده است»[9]
در سوره بقره:197. ترس از عذاب و عدالت خدا را و در بقيّه آيات تذكّر و عبرت را متوجّه آنها فرموده است «...عِبْرَةٌ لِأُولِي الْأَلْبابِ »يوسف: 111. و «إِنَّما يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ » زمر: 9. ویژگی های اولو الالباب در قرآن به تفصیل بیان شده است که بررسی آن ها در جای خود، در فهم حقیقت لُب به ما کمک می کند.
در متون عرفانی در تعریف«لُب» و «مُخ»، گفته شده است، جوهر( و حقیقت) نفس نورانی، نفس شفاف و روحانی است که باید آن را احیاء کرد به وسیله جدا کردن نفس از تعلقات بدنی و جدا کردن لباس امور طبیعی و صفات جسمانی از آن و برطرف ساختن زنگارهایی که بر اثر ترکیب آلودگی های جسمانی و بد رفتاری و نادانی نفس را فراگرفته است.
«لُب» در حقیقت کلمه ای از کلمات الهی و روح خداست که در جسد آدمی دمیده شده و آن را زندگی بخشیده است . کلمه طیبه ای است که خداوند آن را ستوده است: «مَثَلًا كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ» ابراهیم:24 ( اخوان الصفاء 1412، ج 1، ص: 361)
«لُب» عقل نورانی به نور قدسی است که از پوسته ها و لایه ها ( حجاب های ظلمانی و نورانی) پاک شده است.«هو العقل المنوّر بنور القدس الصافى عن قشور»( جرجانی،1370ص: 83 )
«لُب» خلاصه جوهر فطرت سالم و پاک شده از پوسته عوالم و جهان های مختلف است. «هو خلاصة جوهر الفطرة السّليمة الخالصة من قشر النّشآت».(کاشانی، 1380، ص 549)
خلاصۀ فصل
يكي از ويژگيهاي اساسي انسان بهرهمندي از نعمت شناخت و شهود عرفاني نسبت به خدا، انسان و جهان هستي است كه نقش اساسي در ايجاد حيات طيبۀ انساني ایفا میکند. دستيابي به شناخت همهجانبه میتواند فرد را در داشتن يك جهانبيني دقيق و منطبق با واقعيت ياري رساند.
شناخت براساس معیارهای مختلف انواع گوناگونی دارد؛ مثلاً ازنظر مبادی و ابزار شناخت به سه نوع حسی، عقلی و شهودی تقسیم شده است.
برای حفظ و
تقویت شناخت جامع، باید آفات و موانع را بررسی کنیم و راه های افزایش و تقویت آن را مورد توجه قرار دهیم.
در میان انواع شناخت شهود عرفانی از امتیازات بیشتری برخوردار است .«شهود» به طور کلی به معنای ادراک قلبی است که مرتبههای بسیاری دارد. از شهود فطری- که در آیۀ فطرت و آیۀ میثاق الست به آن اشاره شده است- شروع ميشود و تا شهود حضرت حق توسط حضرت ختمی مرتبت در مقام «قاب قوسین او ادنی» ادامه مییابد.
شهود عرفانی بهدلیل هماهنگی با فطرت آدمی میتواند بهعنوان جهانبینی فراگیر، پاسخگوی نیازهای معنوی او باشد و بدون بهرهمندی از آن هرگز نميتوان به مبدأ آفرينش هستی و خلقت انسان پي برد. همچنین نمیتوان به مقصد و آیندۀ جهان هستی و درک پیشگوییهای وحیانی و برنامهریزی براساس آنها درجهت زندگی فردی و اجتماعی راه جست.
قرآن كريم در بیشتر موارد در كنار سمع و بصر، از فؤاد يا قلب نام ميبرد. این نیرو یکی از مبادی و ابزارهای مهم شهود عرفانی به شمار میآید.
[1] -وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْري فَإِنَّ لَهُ مَعيشَةً ضَنْكاً وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمى (طه:124)و هر كس از ياد من روى گردان شود، زندگى (سخت و) تنگى خواهد داشت؛ و روز قيامت، او را نابينا محشور مى كنيم!»
[2]- براى شما گوش و چشم و عقل قرار داد تا شكر نعمت او را به جا آوريد! در تفسير الكاشف آمده است.
[3]- خداوند بر كساني كه تعقل نميكنند، پليدي قرار داده است.
[4]- چنين نيست (كه آيههای ما افسانه باشد) بلكه بر دل هاى آنان آنچه كسب مى كرده اند (از گناهان)، زنگار بسته است. چنين نيست (كه آنها پندارند)، بى ترديد آنها در آن روز از (عنايتهای) پروردگارشان در حجابند.
[5] - «الْفُؤَادُ كالقلب لكن يقال له: فُؤَادٌ إذا اعتبر فيه معنى التَّفَؤُّدِأي: التّوقّد»
[6] مسلما در اين آيات تذكر و پنديست براى كسى كه او را دلى آگاه يا گوشى شنوا باشد و به كلام خدا توجه كامل نمايد.
[7] - سویدا یعنی خال سیاه قلب ، خلوتگاه خلوت خودی خود، سرسویدا ، خال سیاه عبودیت
من چو از خاک لحد لاله صفت برخیزم داغ سودای توام سِرّ سویدا باشد (حافظ)
[8] - اعاظم حكماى راسخين تارة عالم را «انسان كبير» و انسان را «عالم صغير» و تارة اخرى انسان را «عالم كبير» و عالم را «انسان صغير» ناميده اند. (میرداماد ،1380 ، جذوات و مواقيت، متن، ص: ، 19) در تعريف حكمت گفته اند : «الحكمة صيرورة الانسان عالما عقليا مضاهيا للعالم العينى». حکمت به معنای این است که انسان عالمی عقلی مشابه عالم عینی شود.(هر آنکس زدانش (ز معنی) برَد توشه ای جهانی است که بنشسته در گوشه ای )
به طور خلاصه این که، انسان، اشرف انواع است و اشرف اصناف او، اولياء و انبيايند و صنف اشرف از اشرف «اولو العزم» و اشرف اشخاص، شخص «خاتم» است كه در تن «انسان كبير»، چون قلب است، در تن «انسان صغير» و چون «عقل»، در «روح» او كه اگر قلب نبودى، حيات تن نبودى و روح قدسى به فعليّت نيامدى. پس همچنين، عوالم، جميعا «انسان كبير» است كه خداوند- جلّ جلاله- فرموده: «ما خَلْقُكُمْ وَ لا بَعْثُكُمْ إِلَّا كَنَفْسٍ واحِدَةٍ». و حضرت خاتم صلّى اللّه عليه و آله چون «قلب» او و روحانيّت او «جان» او و حق- سبحانه- چون «جان جان» است، مطلقا:
بيت
آن نهان در جسم، تو در جهان نهان
اى نهان اندر نهان، اى جان جان!
پس، اگر حضرت خاتم صلّى اللّه عليه و آله نبودى، اين عالم طبيعى خلقت نشدى، چنانكه حق تعالى فرموده: «لو لاك لما خلقت الافلاك». و اگر روحانيّت او- كه عقل كلّى است- نبودى، عالم عقول نبودى كه عقل كلّى او «خليفة اللّه» است، در عالم مجرّدات، و شخص او، خليفة اللّه است در عالم «اجسام» و جسمانيّات: «وَ لَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلى فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ».[8](سبزواری 1383اسرار الحكم، ص: 507)
[9] - قاموس قرآن، ج 6، ص: 177
منشأ مشروعیت حکومت دینی در نهج البلاغه...
ما را در سایت منشأ مشروعیت حکومت دینی در نهج البلاغه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 378 تاريخ: چهارشنبه 8 تير 1401 ساعت: 19:33